شب / روز
پاره هاي درد در باد
در مي زنند
و به عادت هميشگي
در را مي گشايم
و ميزبان تكه هايي مي شوم
كه بر سفره آئينه مي نشينند
و تصوير مرا مي سازند..
پنجره
در حجاب پرده ها
با غرور
به باكره گي چشم انداز بي آسمانم
پوزخند مي زند
پاره هاي درد در باد
در مي زنند
و به عادت هميشگي
در را مي گشايم
و ميزبان تكه هايي مي شوم
كه بر سفره آئينه مي نشينند
و تصوير مرا مي سازند..
پنجره
در حجاب پرده ها
با غرور
به باكره گي چشم انداز بي آسمانم
پوزخند مي زند
اين از شرم ازل است
اين آواز ناتمام
نگران ورق خوردن كتاب ئ تقدير من بي مبادا مباش
از پشت آبروي باد ديگر هيچ واژه اي نخواهد وزيد
من پيامبر پرسه گرد مخفي ترين گريه هاي يتيمانم
سالهاست كه من نوشتن بي اشتباه باران را به تشنه ترين بوته هاي بازمانده ياد داده ام
همين خار و خاشاك خسته ي امروز فردا براي خودشان سوسن و نسترن مي شوند..
پيراهنت به دكمه ي آخر رسيده است
Thanks for azarbad
تبسم های گل آلود
از جاری اشک
بر خاطرات خاک
به تلخی "من"
:
رفاقت داس و خوشه های گندم
گرسنگی مان را توجيه نمی کند
ديگرفرق تو با من
در رنگ لباسهايمان..
تکرار پوست انداختن
تا بيشترماندن
:
:
اپيزود دوم/
دستان ظريفت خستگی ناپذير
رج ميزند نرمش گياه را
بر گستره قالی رابطه
گره های نگاهم
مرا در تارو پودش عجين می سازد
در اين تاريک خانه
عطر خاک خيس ..
بر دارقالی خيره می شوم
تکانش کالبد بی جان "تنهايی" را
اپيزود سوم/
l hate this fucking "life"
تا خروس خوان کدامين سحرگه انتظار
در شبی به درازای تنها زيستن
جامهای تهی
پر شدن آيينه ها از تکرار
کبريت های نيم سوخته
صدای چکه های سرداب درون
با پلکانی پوسيده و خسته از پايمال شدن
گنجينه های خموش در حسرت کليد
هم آغوشی عقيم آمال و واقعيت
رفاقت داس و هرزه علف
رعشه زنان پايکوبی مستان فراموشی
داد و ستد پروازها در قفس..
ديگر انتظار از من دست شسته ست
خيره بر آتش سيگار
سوختن خود و لحظات بی تو را می نگرم
هر دو خاموش به انتها می رسيم..
و خاکسترمان
باد را به انتظار نشسته است
واژه های سرد را باران طراوت نمی بخشد
بهانه های ماندن رنگ با خته اند
ديگر آشناترين واژه ها
در سرزمين قلم بيگانه می نمايند
نگاه کن
چين و چروک احساسم
چقدر پير نشانش می دهد
و هنوز
تنها مترسک مزرعه بی محصول زندگيم..
زمستان پوشان سردرگم در توهم بهار !
قدمهای باران بهار شعله آتش ديروزتان را
که از سرلرزيدن بود
خاموش خواهد ساخت..
و شعله درون را
شايد اشک
آنهم از سر شوق ديدارِ شکفتنی...
حریفا میزبانا
میهمان سال و ماه ات
پشت در چون موج می لرزد